۱۳۸۹ شهریور ۲۵, پنجشنبه

خدا چراغی به او داد...

روزٍ قسمت بود.خدا هستی را قسمت میکرد.خدا گفت:"چیزی از من بخواهید هر چه که باشد شما را

خواهم داد.سهمتان را از هستی طلب کنید زیرا خدا بسیار بخشنده است." و هر که آمد چیزی

خواست.یکی بالی برای پریدن و دیگری پایی برای دویدن.یکی جثه ای بزرگ خواست و آن یکی چشمانی

تیز.یکی دریا را انتخاب کرد یکی آسمان را.

در این میان کرمی کوچک جلو امد و به خدا گفت:"خدایا من چیز زیادی از این هستی نمی خواهم.نه

چشمانی تیز و نه جثه ای بزرگ. نه بالی و نه پایی.نه آسمان و نه دریا.تنها کمی از خودت تنها کمی از

خودت به من بده."

و خدا کمی نور به او داد.

نام او کرم شب تاب شد.

خدا گفت:"آنکه نوری باخود دارد بزرگ است.حتی اگر به قدر ذره ای باشد.تو حالا همان خورشیدی که

گاهی زیر برگی کوچک پنهان می شوی."

و رو به دیگران گفت:"کاش می دانستید که این کرم کوچک بهترین را خواست زیرا که از خدا جز خدا نباید

خواست."

*******

هزاران سال است که او می تابد.روی دامن هستی می تابد.وقتی ستاره ای نیست.چراغ کرم شب تاب

روشن است و کسی نمی داند که این همان چراغی است که روزی خدا آن را به کرمی کوچک بخشیده

است.

"عرفان نظر آهاری"


پ.ن:کاش هممون همیشه بهترین رو بخوایم...

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر